00:00:15
ببین چی دارم درست می کنم00:00:18
00:00:19
یه چیزیه که بعضی از دوستای یَهُوَه داشتن00:00:22
00:00:22
نمی تونیم اون دوستای یَهُوَه رو ببینیم
ولی الیشع دیدشون00:00:26
00:00:26
بیا، ببینیم چه اتفاقی افتاد00:00:30
00:00:31
الیشع از استادش ایلیا کلی چیزها یاد گرفت00:00:35
00:00:35
ولی یه روز00:00:37
00:00:38
یه تندباد بزرگ ایلیا رو با خودش برد تا یه جای دیگه به یَهُوَه خدمت کنه00:00:45
00:00:45
اینطوری الیشع نبی جدید یَهُوَه شد00:00:49
00:00:49
اون معجزه های زیادی برای مردم کرد00:00:52
00:00:52
مثلاً یه پسر رو زنده کرد00:00:55
00:00:56
الیشع از لشکر اسرائیل هم محافظت کرد00:01:00
00:01:00
اون یه نفر رو فرستاد تا به قوم یَهُوَه خبر بده
که ارتش سوریه می خواهد بهشون حمله کنه00:01:07
00:01:08
به خاطر همین پادشاه سوری خیلی عصبانی شد 00:01:12
00:01:12
اون لشکرش رو فرستاد تا الیشع رو دستگیر کنن00:01:16
00:01:16
الیشع و خادمش تو یه دردسر بزرگ افتادن
انگار هیچکی نبود که بتونه کمکشون کنه 00:01:24
00:01:26
خادم الیشع خیلی ترسیده بود00:01:29
00:01:29
چون اون چیزی رو که الیشع می دید، نمی تونست ببینه00:01:32
00:01:32
الیشع بهش گفت: نترس، چون کسایی که با ما هستن
از کسایی که با اونها هستن بیشترند 00:01:40
00:01:40
بعد الیشع دعا کرد00:01:42
00:01:42
خادمش یهویی می تونست کسایی رو ببینه که کل وقت اونجا بودن 00:01:47
00:01:48
یه لشکر از فرشته های یَهُوَه00:01:51
00:01:51
اونها با اسب ها و ارابه های آتشین اونجا بودن00:01:54
00:01:55
اونها آماده بودن تا از الیشع دفاع کنن00:01:58
00:01:58
فرشته های قدرتمند یَهُوَه همیشه آماده اند تا به دوستای یَهُوَه کمک کنن 00:02:04
00:02:08
چه اتفاقی برای الیشع و خادمش افتاد؟ اونها تونستن نجات پیدا کنن؟00:02:14
00:02:14
داستان الیشع رو بخون، خودتو اونجا تصور کن
هر روز می تونی یه چیزی از دوستای یَهُوَه یاد بگیری00:02:22
از دوستهای یَهُوَه چی یاد میگیری؟—اِلیشَع
-
از دوستهای یَهُوَه چی یاد میگیری؟—اِلیشَع
ببین چی دارم درست می کنم
یه چیزیه که بعضی از دوستای یَهُوَه داشتن
نمی تونیم اون دوستای یَهُوَه رو ببینیم
ولی الیشع دیدشون
بیا، ببینیم چه اتفاقی افتاد
الیشع از استادش ایلیا کلی چیزها یاد گرفت
ولی یه روز
یه تندباد بزرگ ایلیا رو با خودش برد تا یه جای دیگه به یَهُوَه خدمت کنه
اینطوری الیشع نبی جدید یَهُوَه شد
اون معجزه های زیادی برای مردم کرد
مثلاً یه پسر رو زنده کرد
الیشع از لشکر اسرائیل هم محافظت کرد
اون یه نفر رو فرستاد تا به قوم یَهُوَه خبر بده
که ارتش سوریه می خواهد بهشون حمله کنه
به خاطر همین پادشاه سوری خیلی عصبانی شد
اون لشکرش رو فرستاد تا الیشع رو دستگیر کنن
الیشع و خادمش تو یه دردسر بزرگ افتادن
انگار هیچکی نبود که بتونه کمکشون کنه
خادم الیشع خیلی ترسیده بود
چون اون چیزی رو که الیشع می دید، نمی تونست ببینه
الیشع بهش گفت: نترس، چون کسایی که با ما هستن
از کسایی که با اونها هستن بیشترند
بعد الیشع دعا کرد
خادمش یهویی می تونست کسایی رو ببینه که کل وقت اونجا بودن
یه لشکر از فرشته های یَهُوَه
اونها با اسب ها و ارابه های آتشین اونجا بودن
اونها آماده بودن تا از الیشع دفاع کنن
فرشته های قدرتمند یَهُوَه همیشه آماده اند تا به دوستای یَهُوَه کمک کنن
چه اتفاقی برای الیشع و خادمش افتاد؟ اونها تونستن نجات پیدا کنن؟
داستان الیشع رو بخون، خودتو اونجا تصور کن
هر روز می تونی یه چیزی از دوستای یَهُوَه یاد بگیری
-